محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2740

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و حضور وى را خبر مىداد و اجازه مىگرفت . وقتى يكى از سرشناسان خوارج مىآمد وارد مىشد و اجازه نمىخواست . وقتى حجار آنجا رسيد آن مرد او را نشناخت و گفت : « خدايت بيامرزاد تو كيستى و چه مىخواهى ؟ » گفت : « مىخواهم يارم را ببينم . » گفت : « نام تو چيست ؟ » گفت : « حجار بن ابجر » گفت : « همين جا باش تا خبرشان كنم و پيش تو آيم » حجار گفت : « برو » گويد : آن مرد وارد شد ، حجار نيز از دنبال وى وارد شد و به در صفهء بزرگى رسيد كه جمع آنجا بودند و آن مرد وارد شد و گفت : « مردى آمده و اجازهء ورود مىخواهد كه او را نشناختم و به دو گفتم : كيستى ؟ گفت : حجار بن ابجرم » حجار شنيد كه وحشت زده بودند و مىگفتند : « حجار بن ابجر ! به خدا حجار به سبب كار خيرى نيامده » و چون حجار اين سخن بشنيد مىخواست برود و به همين مقدار بدگمانى به كارشان بس كند ، اما دلش راضى نشد برود تا از كارشان خبردار شود و پيش رفت و ميان دو لنگه در صفه ايستاد و گفت : « سلام بر شما باد » و نظر كرد ، جمعى بسيار ديد با سلاح و زره . آنگاه حجار گفت : « خدايا به كار خير فراهمشان كن ، خدايتان سلامت بدارد شما كيستيد ؟ » گويد : على بن ابى شمر بن حصين ، از طايفهء تيم الرباب ، او را بشناخت . على از جملهء آن هشت كس بود كه از جنگ نهروان گريخته بودند و از يكه سواران و زاهدان و نيكان عرب بود .